پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

سی و چهار ماهگی

 روزی که من سی و چهار ماهه شدم یک روز پاییزی بود که هوا خیلی سرد شد تا حدی که برف زیادی تو شهرمون بارید من یاد گرفتم که اسم شهری که توش زندگی میکنم تهران هست و اینکه بعضی روزها هوا انقدر آلوده میشه که من برای بیرون نرفتنم از خونه میتونم بهانه آلودگی رو بیارم چندباری که برای بیرون نرفتن بهانه میاوردم یک دفعه به مامان یا بابا میگفتم هوا آلوده است من نمیام بیرون اسم کشورم هم یاد گرفتم ایران هست ...
19 آذر 1392

ماهی گیری

از وقتی که تفنگهای من ناپدید شدند! (شاید در آینده بفهمم که چه جوری مامانم از شر تفنگهام راحت شد) مامان هر روز یک بازی جدید اختراع میکنه تلفن بازی با لیوانهای یکبار مصرف مدرسه بازی ماشین بازی خانه سازی که البته با لگوهام بیشتر تفنگ درست میکنم و نیزه!(قابل توجه مامان) نقاشی و خمیر بازی هم که دیگه اختراع نمیخواهد ! ماهگیری و آشپزی اما من خیلی از ماهگیری خوشم میاد برای همین بابا برای من یک تور درست کرد و مامان هم یک قلاب ماهگیری ماهی هاش هم گیره های لباس بودند که با آهنربای سر قلاب میگیرمشون این سبدها هم اول دریا هستند بعد که ماهی ها رو گرفتم میشن اکواریم!   ...
19 آذر 1392

اولین نمایش

برای اولین بار به همراه مامان و خواهر جون رفتم نمایش اسم نمایش هم بود حسنی و دیو سیاه خیلی خوشم اومد تو سالن انتظار خیلی قشنگ نشستم تا در سالن رو باز کنند بعد هم تو سالن  نشستم و اصلا از جام بلند نشدم موقع اجرای نمایش مهرسا هم تو کالاسکه بود در مورد دکور و اتفاقهای باور نکردنی تو نمایش هم کلی سوال از مامانم پرسیدم حسنی قصه هم از سن اومد پایین و برای من و بقیه بچه ها دست تکون داد که خیلی باعث شعف من شده بود این قصه هم به بقیه قصه هایی که مامان برام تعریف میکنه اضافه شد ...
18 آذر 1392

روز کودک

امروز روز جهانی کودکه وقتی مامانم اینو گفت من با  تعجب فراوان گفتم :امرررررررررروز! مامانم هم برام یک جشن کوچولو گرفت و از همه مهمتر من تو روز کودک اجازه داشتم هر کاری که میخوام بکنم خواهرم هم این وسط از این جشن بی نصیب نموند با اینکه هنوز یک شیرخوار کوچولوئه اینم منو و کادویم کیک و شمع هم هیچ مناسبتی نداره  و مامانم فقط به خاط این کیک پخت چون که من عاشق فوت کردن آتش هستم حتی شعله گاز! یکی آقای ایمنی رو خبر کنه چون مامانم که دیگه نمیدونه چکار کنه و یک شیر خوار در روز کودک چه حسی میتونه داشته باشه جز اینهمه تعجب!   ...
19 مهر 1392

زبان دوم

دیگه خیلی راحت نمیتونم فارسی صحبت کنم . . . چون در دامنه لغاتم معنی انگلیسی بعضی کلمات را هم دارم،مثل اینها فیل،ببر،خرگوش،موش،گربه،سگ،ماهی،کوسه،شیر (جنگل)،خرس، ماشین،سیب،موز،پرتقال،شیر(نوشیدنی)،اتش،توپ،رنگ سبز خلاصه که حالا هرچی میبینم میگم :مامان این چی میشه؟ و مامانم اگه لغت رو بلد باشه کلی خوشحال میشه که فرزندش چقدررررررررررر مشتاق آموزش هست و اگر بلد نباشه باید بره سراغ دیکشنری! اینم مدل خنده من برای عکس انداختن ! مامانم که پشت دوربین بیهوش شده از خنده ،آخه من الان دارم مثل مامانم میخندم! ...
9 مهر 1392

ساعت

چند وقتی میشد که خیییییییییییییییلی دلم میخواست ساعت داشته باشم اما از اونجایی که مامانم من رو خوب میشناسه که چقدر از وسایلم خوب مراقبت میکنم برام ساعت نخرید اما به لطف مامان جونم یک ساعت قدیمی بزرگ را صاخب شدم یک ساعت کاملا سالم که ٢ روز پس از استفاده حتی عقربه هاش هم کنده شده بود !!!!!!!!! اما باز هم برای من خیلی مهم و دوست داشتنیه تا جایی که وقتی میبندم میرم بیرون همش به مامانم میگم : مامان آقاهه ساعتم رو دید ؟ و روز اول که باهاش رفتم عروسی اینطوری عکس گرفتم که ساعتم پیدا باشه همچین بچه ای هستم من! ...
30 شهريور 1392

آقای عسکاس

و شغل جدیدی که بهش پی بردم و خیلی هم خوشم میاد ازش آقای عسکاس که همش میخواد از مامانش عسک بگیره اینم پایه دوربینشه ...
30 شهريور 1392

تفنگ واقعی

هر چقدر مامانم از اینکه پسربچه ها تفنگ و شمشیر و  نیزه دست بگیرند بدش میاد من عاشق همه اونهایی که گفتم هستم و هر روز داره بر تعداد تفنگهام اضافه میشه به لطف همه اعضای خانواده و این اخرین مدل تفنگهام هست که از همه بزرگتر و واقعی تر هست اما مامانم زیا د ناراحت نیست چون میدونه که این تفنگها حداکثر ٢٤ ساعت مهمون خونه ما هستند به لطف کشور چین! ...
30 شهريور 1392